تبليغاتX
سنگ صبور


سنگ صبور

سنگ صبور

دلم میخواست مطلب بعدی رو خودش بنویسه اما...نیما چرا نگفتی یه سنگ صبور داری که حالا که توخوابی سنگصبور منه...واسش دعا کنید امروز دکتر گفت فقط با اون دستگاه هاست که...نیما قول دادی حداقل تا داداشم نیومده داداشم باشی هنوز که برنگشته پس سرقولت بمون و تنهام نذار...شمارو به خدا براش دعاکنید اصلا همش تقصیرمنه اگه انفاقی بافته براش اصلا خودمو نمیبخشم ...براش دعاکنید...طفلک فرنازجون(مامان �
نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/24ساعت 17:17 توسط م.الف| |

سلام،من دوست یا بهتره بگم یه جورایی مثل خواهر نیما هستم،من نمیدونستم اینجاوجود داره وتازه 2ساعته فهمیدم،بچه ها نیما اصلا حاله خوبی نداره براش دعاکنید آخه چندوقته تو کماست وفقط به دعا شمانیازداره شمارو به خدا براش دعاکنید برای منم دعاکنید که مثل این یه ماه و اندي بازم بتونم توبیمارستان بمونم و... .با دعا شما ان شاء الله مطلب بعدی رو خودش با حال خوب وسلامتی کامل بنویسه
نوشته شده در یکشنبه 1390/06/20ساعت 0:55 توسط م.الف| |

ببخشید واقعا عذرمیخوام این روزا خیلی سرم شلوغه از لطف همگی ممنون دوستانی که نظرخصوصی گذاشتن از لطفتون ممنونم فعلا سرم خیلی شلوغه پیش همتون میام یه کوچولو سرم خلوت تر بشه میام همه چی رو توضیح میدم از تصمیمات و بیمارستان گرفته تا تاخیر و... ببخشید دوستتون دارم سرم خلوت تر بشه و یه سری مشکلات حل بشه حتما میام. راستی رمز مطلب قبلم بهتون میدم(البته اگه ادامه رو پاک نکنم)
نوشته شده در جمعه 1390/04/17ساعت 18:10 توسط م.الف| |

ببخشید واقعا عذرمیخوام این روزا خیلی سرم شلوغه از لطف همگی ممنون دوستانی که نظرخصوصی گذاشتن از لطفتون ممنونم فعلا سرم خیلی شلوغه پیش همتون میام یه کوچولو سرم خلوت تر بشه میام همه چی رو توضیح میدم از تصمیمات و بیمارستان گرفته تا تاخیر و... ببخشید دوستتون دارم سرم خلوت تر بشه و یه سری مشکلات حل بشه حتما میام. راستی رمز مطلب قبلم بهتون میدم(البته اگه ادامه رو پاک نکنم)
نوشته شده در جمعه 1390/04/17ساعت 18:10 توسط م.الف| |

تصمیم اول:سودی و اشکین کم بودن ارشک خان هم اضافه شد!

ای بابا آخه درگیری های شما به من چه بیخیال

فرناز و شایان باهم مشکل دارن سرمن خالی میکنن!

یعنی فقط مشکل منم؟!

باشه خیلی فکر کردم و تصمیم گرفتم قبول کنم..اشکین جان میخوای بری؟خب برو..سودی میخوای...

باشه من دیگه مخالف نیستم اصلا هرکاری دوست دارین بکنید به من چه...شاید یه روز به حرفم رسیدید...شاید هم من اشتباه میکنم!

تصمیم دوم:میخوام بشم نیمای سه چهار سال قبل

یعنی دلیل تاخیر این مدتمم همین هست از اون جایی که خیلی دیوونه ام یه کاری کردم که میگن اشتباه کردم زدم به سیم آخر یعنی اینقدر اعصابمو خرد کردن گفتن افسره ای قبلا اینطور نبودی شوخی میکردی شر و شیطون بودی الان ضد حالی قبلا همه فکرمیکردن اصلا گریه بلد نیستی قبلا اینطور بودی قبلا اون طور بودی که اعصابم داغون شد گفتم یا میمیرم همه راحت میشن یا زنده میمونم میشم نیمای قدیم

دیگه خلاصه یه کاری کردم که تا دو سه روز پیش خواب بودم (توبیمارستان)

تصمیم سوم:خداحافظ چشم خاکستری

میدونم هیچوقت اینجا نمیای

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/03/12ساعت 21:22 توسط م.الف| |

اصلا احساس خوبی ندارم دلم میخواد گریه کنم اما..نمیتونم نمیدونم چرا از هیچ اشکی خبری نیست حس میکنم ۲تا پرزور دارن گلوم رو فشار میدن احساس خفگی میکنم نمیتونم خوب نفس بکشم چقدر دلم میخواد گریه کنم...
نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/04ساعت 17:33 توسط م.الف| |

امروز با اینکه اصلا حوصله نداشتم فرشته کوچولو بهم یه کتاب داد و خواست بخونم..منم خوندم(روحرف فرشته کوچولو که میشه حرف زد)نوشته بود در بدترین شرایط هم نگید افتضاح... بگید خیلی خوب نیست..اما من نمیتونم البته نمیگم افتضاح اما خب...دارم توو مرداب مشکلات و..غرق میشم..از یه طرف سودی و اشکین از طرفی درس ها که روز به روز بدتر از قبل میشه و..از طرف دیگه پری(یا بهتره بگم ملکه عذاب)رسما روو اعصابم اسکی میره..از طرفی فراموش کردن چشم خاکستری...واز طرف دیگه نمیخوام فرشته کوچولو رو ناراحت کنم اما با این حال و اعصاب داغونم و از همه مهم تر ...بیخیال

می گم من بمیرم که از این زندکی و دنیا چیزی کم نمیشه

به قول سهراب یک نفر دیشب مرد و هنوز نان گندم خوب است...


خدا کمکم کن

خدااااااااااااااا...خیلی تنهام

نوشته شده در سه شنبه 1390/02/27ساعت 19:14 توسط م.الف| |

می ترسم

خیلی میترسم

اگه نشه..

برام دعا کنید

خداکمکم کن..

می ترسم...

یعنی میمیرم..شاید...

ولی...اشکال نداره...اگه نشه ..مردن هم دوست دارم

اما..می ترسم...


بعدا.ن:نمیدونم چرا چند روز هست که اصلا حالم خوب نیست...البته حال روحی یا یه جورایی مشکل یکی از بهترین دوستام اینقدر این روزا فکرم رو مشغول کرد که خوذمو حالمو..فراموش کردم...اما ۲باره حالا حالم بد شده...خدا کمکم کن...اگه قراره بمیرم...نه دبگه نمیگم خدا منو بکش یا... میگم راضیم به رضای تو..

نوشته شده در چهارشنبه 1390/02/21ساعت 20:17 توسط م.الف| |

دیگه جاده زندگیم به جاهای حساس و سخت و مهمش رسیده

حالا فقط باید منتظر باشم ببینم سرنوشت چی میخواد(البته با تلاش خودم و دعای شما)

برام دعاکنید تمام زندگیم در گرو این مسئله هست...

خدایا ای همراه همیشگیم کمکم کن که تنها به تو توکل میکنم و ازت کمک میخوام

نوشته شده در سه شنبه 1390/02/20ساعت 19:26 توسط م.الف| |

کاش حضرت عیسی بود و معجزه می کرد مردم مرده این شهر رو زنده می کرد...

دلم بارون میخواد..

آسمون هم مثه من دلش گرفته اما اونم حس باریدن نداره...

دلم بارون می خواد...

یه بارون که خاک رو از روی برگ درخت پاک کنه...

یه بارون که گرد و غبار رو از دل آدما پاک کنه...

دلم بارون میخواد...

آسمون ببار...

ببار و این آلودگی ها رو با خودت ببر...

این آلودگی ها دیگه داره خفم میکنه...

دلم بارون می خواد...

یه بارون که خاک مرده رو زنده کنه

یه بارون که مردم مرده ی این سرزمین رو زنده کنه

دلم بارون می خواد...

ای ابرهای تیره ببارید...

نوشته شده در سه شنبه 1390/02/13ساعت 20:37 توسط م.الف| |

 

رفيق من سنگ صبور غم هام 

به ديدنم بيا که خيلي تنهام

مجنونم و دلزده از ليليا

خيلي دلم گرفته از خيليا

نمونده از جوونيام نشوني

پير شدم پير تو اي جووني

تنهاي بي سنگ صبور

خونه سرد و سوت و کور

توي شبات ستاره نيست

موندي و راه چاره نيست

اگرچه هيچ کس نيومد

سري به تنهاييت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بيار و مرد باش

اگر بياي همونجوري که بودي

کم ميارن حسودا از حسودي

صداي سازم همه جا پر شده

هر کي شنيده از خودش بيخوده

اما خودم پر شدم از گلايه

هيچي ازم نمونده جز يه سايه

سايه اي که خالي از عشق و اميد

هميشه محتاجه به نور خورشيد


جواب سوالی که خیلی از دوستان پرسیدن:شاید این شعر رو بارها شنیده باشید اما اگه بخونید شاید متوجه بشید که چرا گفتم"مرده متحرک"
نوشته شده در دوشنبه 1390/01/22ساعت 10:39 توسط م.الف| |

۴ سال...با امروز میشه ۴سال..

کاش اصلا این ۴ سال توو کتاب زندگی من نبود...

خیلی وقته دارم سعی میکنم فراموش کنم..

اما...

انگار نمیشه...

خدا مراقبش باش..خدا کمکم کن..


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1390/01/09ساعت 16:43 توسط م.الف| |

و اما آخرین روز از سال ۸۹ ... نمیدونم چرا همون طور که سال ۸۹ رو گریه شروع کردم با گریه هم تموم کردم(البته تا ۱ ساعت قبل از سال تحویل ناراحتی تموم شد و جاشو به خنده و شادی داد)

سال ۸۹ گریه میکردم چون خیلی دوست داشتم مث سال های قبل همه خانواده در کنار هم باشیم و سال جدید رو کنار هم و با شادی شروع کنیم..اما نشد....

ولی امسال..!امسال تصمیم گرفتم برم زیارت..لحظه تحویل سال جدید رو زیر سایه امام رضا باشم..خیلی دیر حرکت کردم آخه اولش مامان راضی نمیشد بعدشم کم کم با حرفای دختر خاله جان که میگفت خاله جون تو رو خدا ما که همیشه مشهد نیستیم بذار بریم حرم و... راضی شد تازه خودشم باهامون نیومد..ساعت حدود ۱ بود که بالاخره به سمت حرم حرکت کردیم...لحظه تحویل سال توو خیابون بودیم..!آخه خیلی شلوغ بود و اصلا نمیتونستیم بریم داخل حرم..این "خلوت ترین" سال تحویل عمرم بود(البته مردم زیادی اونجا بودن اما چه فایده ما که هیچ کدوم رو نمیشناختیم..)...مث دیوونه ها چند بار من و دختر خاله به هم تبریک گفتیم..یه آقا پسر که با ما هم مسیر بود خیلی مودبانه پرسید دیوونه اید هی به هم تبریک میگید

آخرش که دیدیم اینجوری نمیشه شروع کردیم به زنگ زدن به فامیل و دوست و آشنا و به اونا هم تبریک گفتیم...


پ.ن:منظورم از خلوت این بود که خانواده نبودن و فقط من و دختر خاله بودیم
دلم میخواد چشم خاکستری رو فراموش کنم خیلی وقته دارم تلاش میکنم اما تا حالا که موفق نشدم یعنی زمانی که دارم کم کم فراموشش میکنم نمیدونم چی میشه که خوابشو میبینم...
نوشته شده در جمعه 1390/01/05ساعت 17:13 توسط م.الف| |

این روزها روزهای آخر سال۸۹ وشمارش معکوس است سال۹۰ خیلی نزدیکه

اما نمیدونم چرا یه حالی دارم...من سال ۸۹ رو با گریه آغاز کردم لحظه سال تحویل اشک میریختم کنار همه اما تا جایی که ممکن بود نذاشتم کسی متوجه بشه

خب کلا سال۸۹ یه جورایی واسم خیلی سخت بود یعنی خودم باعثش شدم...همیشه دعا میکردم زودتر این سال تموم بشه و سال جدید بیاد شاید در سال جدید این همه ناراحتی نباشه...اما این روزا حوصله و حس سال جدید رو ندارم و میگم خدا نمیشه سال نو یه کم دیرتر بیاد...

هوای دلم ابریه..شاید سال نو با اومدن بهار حال و هوای منم بهاری بشه...

ان شاالله هوای دل همه بو بهار رو بده و سال فوق العاده خوبی داشته باشید..

سال نو پیشاپیش مبارک

چند روز دیگه بهار میاد و همه‌چیز رو تازه می‌کنه، سال رو، ماه رو، روزها رو، هوا رو، طبیعت رو، ولی فقط یک چیز کهنه میشه که به همه اون تاز‌گی می‌ارزه، «دوستیمون»!

دوستتون دارم

کوچیکتون نیما

نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/25ساعت 19:37 توسط م.الف| |

بچه که بودم به گربه ها علاقه خاصی داشتم"البته هنوزم خیلی گربه ها رو دوست دارم"حتی گاهی با این پیشی های ناز و ملوس حرف میزنم حس می کنم حرفامو میفهمن(امتحان کردم)گاهی حرفشون رو توو نگاشون میبینم..

وقتی بچه تر بودم یه گربه دیدم که بدنش زخم شده بود خواستم زخمشو پانسمان کنم اما پشیمون شدمو تصمیم گرفتم رو قانون طبیعت پا نذارم...رفتم عقب و نگاهش کردم با زبونش زخمشو لیس میزد اون موقع نمیدونستم چرا این کارو میکنه با خودم می گفتم شاید بدنش درد میکنه وزخمش میسوزه اونم نمیتونه کاری کنه و فقط زبونشو به زخم میزنه...                                                                

اما حالا میدونم در بزاق دهان ماده ای شفابخش وجود داره که به درمان و التیام زخم کنم میکنه ...

کاش میشد زبون و بزاق دهان رو به قلبم زد شاید این ماده شفابخش به زخم دل التیام بخشد...

نوشته شده در یکشنبه 1389/12/22ساعت 21:16 توسط م.الف| |

من نمیدونم چرا با این که اینقدر سرم شلوغه اغلب توو مهمانی ها هستم

البته یا به مهمانی دعوت میشم یا خودم دعوت میکنم

مثلا ۲هفته پیش کلی درس و امتحان داشتم مثل دیوونه ها کلی مهمانی رفتم

البته مهمانی ها به ۲دسته تقسیم میشن..بعضی هاش اجباری هست و بعضی هاش اختیاری

مثل یه مهمانی که من هرچی میگفتم نمیام کسی به حرفم گوش نمیداد و مجبور شدم برم

یه مهمانی خیلی مسخره که کلی دیوونه "مث خودم"اونجا بود

حالا از همه بدتر وقتی اصلا حوصله حرف زدن نداری دعوتت کنن واسه اون آدما صحبت کنی

...تا از جام بلند شدم و یه نگاه به اون جمعیت کردم متوجه شدم همه اونجوری که فکرمیکردم غریبه نیستن

مثلا خانم پزشکی خانم فرحناک وآقای اسماعیلی و... رو اونجا دیدم

حضور بعضی ها اذیتم میکرد مثل آقا ی.. که فقط حرف میزد

خلاصه این مهمانی خسته کننده تموم شد

اما مهمانی های دوستانه و خانوادگی تازه شروع شده بود

از اونجایی که امسال زیاد برف نیومد همه مث برف ندیده تا یه برف میومد میریخیم بیرون آخرش همه سرما میخوردیم ولی اگه بخوام خوب نگاه کنیم این مهمونی ها بعد از اینکه عصابم خیلی خرد شده بود بد نبود

دوستون دارم سرم که خلوت تر بشه سعی میکنم بیشتر بیام

نوشته شده در شنبه 1389/12/14ساعت 11:44 توسط م.الف| |

داشتم از دوریتون میترکیدم با این که یه کوه درس ریخته روو سرم اما نتونستم نیام

بنظرتون دخترا با احساس ترن یا پسرا؟!

اصلا این سوال درسته؟!

میخوام یه خاطره از همین روزای نچندان دور براتون تعریف کنم

چند وقت پیش یه دوستی بی مقدمه بهم گفت:وای چقدر تو دختری!

من از حرفش تعجب کردمگفتم ها؟؟یعنی چی دختری؟؟

گفت یعنی خیلی احساساتی هستی

گفتم مگه پسرا احساس ندارن؟!

گفت نه دیگه اینقدر..

گفتم وای یه مشکل وحشتناکی یعنی خوب میشم؟

گفت جدی گفتم اصلا تو تا حالا توی عمرت جدی بودی؟

گفتم نه جدی چیه؟!بابا از مریخ که نیومدم منم گاهی اوقات خیلی جدی هستم

سرش رو پایین گرفت و به فکر فرو رفت

گفتم غرق نشی کجایی بچه

گفت راست میگفت تو واقعا عجیبی شاید هم متفاوت

گفتم کی؟!از چه نظر؟!یعنی هرکی احساساتی باشه عجیبه؟!

لبخندی زد و گفت نه زیاد ربطی به حرفای الان نداشت ولی..حرفشو قطع کرد و بحثو عوض کرد

حرفاش ذهنو مشغول کرد آخه چنین حرفی(متفاوتی..)رو یکی دیگه هم بهم گفت..اما هرچی دنبالش گشتم پیداش نکردم


اسم نوشت:یادتون هست گاهی اوقات راجع به یه دختری حرف میزدم؟!(رشته..تابستون..اعصابمو خورد کرده بود..و الان..)هیچ اسمی رو براش نگذاشتم برای اینکه با چشم خاکستری اشتباه نشه از این به بعد میگم پری(نمیدونم چرا گفتم پری)

نوشته شده در یکشنبه 1389/09/14ساعت 18:0 توسط م.الف| |

سلام

اومدم دوباره اما شاید دیگه خیلی دیر تر بیام

به خدا خیلی دوستتون دارم

باور کنید دوستی شما خیلی بهتر از دوستی دوستایی هست که جسمت کنارشونه اما روحتون خیلی از هم دوره

دلم واستتون خیلی تنگ شده


امیدوارم همه به اهدافشون برسن

شما هم دعا کنید

حتی واسه اونایی که تغییر رشته دادن!

نوشته شده در یکشنبه 1389/08/30ساعت 18:13 توسط م.الف| |

دلم برای همتون اندازه سوراخ جوراب مورچه شده

به جون..نه قصم نمیخورم ولی باور کنید اصلا وقت ندارم

حتی الان هم اصطلاحا برای یه تحقیق دانشجویی سراغ اینترنت اومدم که دلم طاقت نیاورد و اومدم اینجا

همتون رو دوست دارم دلم واسه همه تنگ شده چه شمایی که میای و نظر میزاری چه شمایی که میای و نظر نمیزاری چه شمایی که نه میای نه نطر میزاری!

دوستتون دارم عاشقانه دلتنگتونم بدجور

به امید روزی که مشکلات را پشت سر بگذاریم!

نوشته شده در یکشنبه 1389/07/25ساعت 18:34 توسط م.الف| |

اگه روزی روزگاری چشم خاکستری پیداش شد،چه اینجا چه اینکه خودتون پیداش کردین یا اون شمارو پیدا کرد...شاید من نباشم...فقط بهش بگین ممنون به خاطر دعاش و ببخشید بابت توهمم...

شاید اونم یه روز از بیکاری نگاهی به سنگ صبور من انداخت!!

شاید اون روز من نباشم...

نوشته شده در جمعه 1389/06/26ساعت 23:36 توسط م.الف| |

نمیدونم چی شد این سیستم لعنتی یه دفعه چی شد هنگ کرد نمیشه ازش استفاده کرد الانم پناه آوردم به کافی نت

یه ضد حال دیگه دیروز کیوان نیومد

راستی دیگه از دو راهی خبری نیست آخه واسه تحصیل میرم جایی که اون میره

دیشب از بیکاری بعد مدت ها اومدم یه فیلم ببینم یه جا پدر محترم وارد شد یه ذره از فیلم رو که دید CD رو برداشت گفتم چیکار میکنی دارم نگاه میکنم

گفت این فیلم ها به درد تو نمیخوره برو یه چی دیگه ببین

گفتم برم پلنگ صورتی نگاه کنم اه اگه گذاشتی یه فیلم ببینیم

بد تر از همه واسه خداحافظی اومدم آخه دیگه کمتر آپ میکنم شاید چند ماه یه بار

دلم واسه همه شما دوستای که هیچ وقت فراموشتون نمیکنم تنگ میشه

باز میام و مزاحم وقتتون میشم مرسی ببخشید

بابت همه چی

بابای

نوشته شده در یکشنبه 1389/06/07ساعت 17:33 توسط م.الف| |

باز امشب من ماندم و واژه هایم

نگاهم

افکارم

احساسم

تصویر چشمانی آبی (چشم خاکستری چشماش آبی هست ولی بهش میگم چشم خاکستری)قبلا گفته بودم

و باز اشک هایم

 

امشب میخواهم بگویم

بنویسم

حس کنم

ببارم

 

میخواهم بگویم

آنچه را که بار ها گفته ام

میخواهم بنویسم

آنچه را که بارها نوشته ام

میخواهم حس کنم

آنچه را که بارها حس کردم

اما هیچ کس حس نکرد

درک نکرد

گفته ها را گوش نکرد

نوشته ها را نخواند

 

باز میگویم با همان زبان

با همان حس

با همان شور

با همان...

نه دیگر این حال همیشه نیست

دیگر حس همیشه نیست

دیگر شور همیشه نیست

دیگر...

دیگر هیچ چیزی وجود ندارد

اما باز میخواهم گذشته را برایش یاد آوری کنم

 

باز میگویم

عزیزم

حس همیشگی من

چشم خاکستری من

به یاد آور روزی را که هیچ نداشتی و دوستت داشتم بی هیچ

به یاد آور روزی را که ایمانی داشتی که به آن حسادت میکردم

به یاد آور روزی را که همه را مثل خودت و خودت را مثل همه میدیدی

روزی که...

 

تو همان کسی هستی که از آنچه هست راضی ست؟!

تو همانی که میگفت خوشحالم از این چه هستم؟!

 

عزیزم

هیچگاه از غرورت خوشم نمیامد

چون چنین روزی را میدیدم

روزی که ...

 

هیچگاه آن حرف ها را باور نکردم

اما حالا

حال میدانم هیچ یک از آن حرف ها دروغ نبود

حرف امید

حرف های محمد و عاطفه

حرف های..

هیچ یک دروغ نبود

و حرف آخر

چرا چنین درخواستی از مسعود داشتی

چرا باز التماس ها و خواهش های امثال من فقط باعث شد غرورت بیشتر شود

چرا کسی به خیلی از سوال های من فقط در یک جمله جواب داد: (خودش نخواست!)

نوشته شده در سه شنبه 1389/06/02ساعت 19:28 توسط م.الف| |

چرا...

چرا بعضی از آدما مغرور هستن؟!

چرا وقتی توو جو قرار میگیرن فزراموش میکنن چی بودن؟

چرا با یک درخواست اشتباه شخصیت خودشون رو میبرن زیر سوال؟

چرا چندتا اتفاق باهم توو زندگیم رخ میده که هیچ ربطی به هم ندارن؟

چرا بعضی ها بعد از رسیدن به یه جایی و رشد و موفقیعت یادشون میره قبلا چی بودن؟

چذا من که میدونم اون واسه رسیدن به اینجا و این موفقیعتی که داره تلاش کرده بازم این چیزا رو میگم؟

چرا نباید حرف امید رو باور کنم؟

چرا باید حرف امید رو باور کنم؟

چرا وقتی خیلی ها این چیزا رو میگن من بازم باید امیدوار باشم که دروغ هست؟

چرا توو سرم پر از این سوال هاست؟

چرا میتی به گریه هام و حرفام میخنده؟

چرا من به جای این موجود اضافه توو دنیا درخت بید مجنون نیستم؟

چرا من از اینکاراش و خورد کردن شخصیتش اینقدر ناراحت شدم؟اصلا به من چه اون این درخواست رو کرده یا نه

چرا بی حوصله شدم؟

چرا با سودی و بقیه جدیدا اینقدر بد برخورد میکنم؟

چرا تنهام؟(البته اول خدا بعد شما رو دارم)

چرا اطرافیانم طرز فکرشون با من اینقدر فرق داره؟

چرا من امروز اینقدر گند زدم؟

چرا بعضی از آدما مغرور هستن؟

چرا....

نوشته شده در یکشنبه 1389/05/31ساعت 17:47 توسط م.الف| |

نمیدونم حدسم درست هست یا نه درباره ی غرور همونی که نمیشناسیم!

خوب وقتی یکی رو نمیشناسی چطوری از حدسی که در موردش داری میتونی مطمئن باشی

فقط میخوام بگم

چقدر خوبه آدم فراموش نکنه از کجا به کجا رسیده(میدونم برای رسیدن به چیزی که هستی تلاش کردی اما فراموش نکن)

یکی میگفت هیچ وقت بارون نباش که با منت به شیشه بکوبی ابر باش که همه آرزوی باریدنتو داشته باشن(راحت از کنارش گذشتم اما حالا میبینم راست گفته)

همیشه برای گلی خاک گلدون باش که اگز به آسمان ها هم رسید یادش نرود ریشه اش کجاست

مهم:اینایی که گفتم هیچ ربطی به پست قبل و کلا مطالب قبلی نداره


میتی تو رو خدا به گریه های من نخند

توکه نمیدونی امروز بعد از فهمیدن ماجرای درخواست سکه چه حالی داشتم

تا قبلش با خودم میگفتم اشتباه میکنم مگه هرکی ماشین حدودا ۴۵ میلیونیش چپ کنه عین خیالش نباشه بعد باز دوباره یه ماشین دیگه و.. دلیل میشه من اینجوری قضاوت کنم

اما بعد از حرف امید پی بردم حدسم درست بوده آخه آدم اینقدر بی.. خوب چی بگم بهش با این کارش خودشو کوچیک کرد..


دل نوشت:چرا دل نوشت؟من که همه ی حرفام دل نوشت هست!

دوستان اشتباه برداشت نکنید:

چشم خاکستری

یه دوست که دربارش میگم

میتی

هیچ ربطی به هم ندارند

چشم خاکستری همونی هست که میگم نمیشناسیم!یعنی فکر میکردم میشناسم اما نمیشناسم(چی گفتم!)

یه دوست هم که یه دوست هست

میتی هم دختر دایی گلم که توو تصمیم گیری هام بهم کمک میکنه و از راهنمایی هاش استفاده میکنم


چرا من اینجوری شدم؟!

قبلا اصلا عصبانی نمیشدم

یعنی خیلی دیر عصبانی میشدم و اون موقع بدجوری قاطی میکردم

گریه نمیکردم اگه گریه میکردم هم کسی نمفهمید

چند وقت پیش داشتم گریه میکردم که خاله متوجه شد اومد جلو و گفت داری گریه میکنی؟!اولین بار گریتو میبینم یعنی اصلا فکر نمی کردم تو هم گریه کنی...(این ماجرا مربوط میشه به ایام نوروز)

حالا از عصبانیتم بگم

امروز بدجوری قاطی کردم یعنی چند وقت هست که قاطی کردم اما امروز زود از کوره در رفتم و با سودی دعوا کردم

سودی گفت این مدت مثل افسرده ها شدی تا کسی باهات حرف میزنه باهاش دعوا میکنی

مادر جون هم خونمون بود شروع کرد به نصیحت که کسی با مادرش اینجوری برخورد نمیکنه و...

 

نوشته شده در جمعه 1389/05/29ساعت 23:17 توسط م.الف| |

اصلا حالم خوب نیست حال نوشتنم ندارم

چون نمیدونستم این خبر رو چطوری به دوستم بدم

کاش بدونی....

چشام از گریه میسوزه..

100بار خواستم پیام دم اما میدونستم ازمن از امیدواری..

از..خسته شدی

اما باز طاقت نیاوردم و پیام دادم

دوست داشتم..

اه..

خدا راحتم کن

چرا نمیکشیم

 

اگه میتونی درکم کنی

اگه حالمو میتونی حس کنی

اگه میتونی احساسمو بفهمی

اگه حرفام باعث نمیشه حوصلت سربره

بسم الله...

شروع کن به خوندن


بازم نتونستم جدایی تعطیل البته تا هفته ی دیگه خودش تصمیم میگیره

هنو هیچی نشده تیک عصبی گرفتم

میتی یادته بعضی وقتا دستم درد میگرفت میگفتی از اعصابه

حالا به قدری درد میکنه که به سختی تکونش میدم


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/28ساعت 21:25 توسط م.الف| |

مررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررسی

از همتون بابت همه چی ممنونم

شما توو این مدت کمکم کردین با وجود شما یه جورایی کمتر حس تنهایی میکردم

یه جورایی بهتون مدیونم

به اونایی که گاهی وقتشون رو گرفتم تا درد و دل کنم تا بگم از این بغض که مدت هاست توی گلومه و داره خفم میکنه گاهی ابر غم میبارید و گونه هامو تر میکرد

خوب عوضش دیشب یه چیزی رو فهمیدم

من میخواستم از طریق این صفحه ی مجازی با خودم خلوت کنم ولی این صفحه که به سوالات بی جوابم جواب نمیداد کمکم نمیکرد تا آروم بشم اما شما.......

نمیدونم فردا چی خواهد شد تقدیر الهی چه سرنوشتی رو برای من و.. در نظر داره ولی میدونم خواست خدا سرنوشت ماست هرچی خودت صلاح میدونی خدا

توهرلحظه که سعی می کنی سرنوشت خودت راعوض کنی,ان هم جزئی ازسرنوشت توست.

جمله ی بالا رو واسه دومین باره توی وب میذارم تا سرنوشت و خواست خدا رو فراموش نکنم

البته زیاد خوشم نمیاد از این جمله (خوب خواست خدا بوده اشکالی نداره)


به من بفهمون کجای سرنوشتم

دارم میرم جهنم یا راهی بهشتم

از این دو راهی، دل ِ خوشی ندارم

یا می خورم به پاییز یا می رسه بهارم

به رسم ابرها همش تبعید می شم

با هیچ کوهی سر سازش ندارم

یه موجم که با دریا قهر کرده

بدون تو من آرامش ندارم

گمت کردم ولی غافل از اینکه

خدا با این بزرگی گم نمیشه

مواظب بودی از دستت نیفتم

هوامو داری و داشتی همیشه

دارم نابود میشم دود میشم

بزار آتیش این دوری تموم شه

خودم دیدم همین نزدیکایی

نزار عمرم با جون کندن حروم  شه

نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/28ساعت 0:24 توسط م.الف| |

ساری یه شب کنار دریا موندیم

دراز کشیدن روی ماسه ها

تماشای ستارگان

گوش دادن به امواج دریا خیلی لذت بخش هست

۲شب هم بابلسر بودیم

همین دیگه بسه حالم گرفته حس نوشتن ندارم

آخه این روزا قرار سرنوشتم معلوم بشه

خدا تنها از خودت کمک میخوام و به تو تکیه میکنم

میدونم هرچی بخوای میشی

اما تنهام نذار

نوشته شده در چهارشنبه 1389/05/27ساعت 0:44 توسط م.الف| |

 

صبح زود یکی اومد بالا سرم گیر داد بیدار بشم منم کلا رفتن به سفر رو فراموش کرده بودمو بهش توجه نکردم

اونم خسته شد و رفت...

بعد مهدی اومد اونم نتونست بیدارم کنه...

آخرش همه با هم هجوم اوردن به سمت من تا بالاخره موفق شدن منو بیدار کردن!!

منم شروع کردم به غر زدن

سودی گفت به جای اینکه اینقدر غرغرکنی زود حاضر شو دیر شد نیلو اینا منتظر هستن

من هم رفتم یه آبی به سر و صورتم زدم و اومدم توو اتاق یه دفعه حس کردم کسی پایین تخت خوابیده نگاه کردم دیدم هدیه هست کاملا زیر پتو بود گفتم آخه توو این گرما تو هم قاطی داری ها!!!

گفت شما برو سفر خوش بگذره بذار منم بخوابم

خیلی ساده تر از همیشه حاضر شدم و برای اینکه حوصله صبحانه و.. نداشتم زود از خونه رفتم بیرون

داشتم باخودم میگفتم خداکنه این جوجه فنچ های بالایی(طبقه بالا خونمون 3 تا دانشجو زندگی میکنن) منو با این سر و وضع نبینن وگرنه میشم سوجه خندشون بعد گفتم معلومه که نمیبینن آخه اونا که تا ساعت 12 خواب هستن

یه دفعه یکیشون جلوم ظاهر شد بدو بدو داشت از پله ها میومد پایین منم برای این که منو نبینه سریع رفتم پایین پشت ماشین قایم شدم

وقتی مطمئن شدم از پارکینگ رفته بیرون یه نفس راحت کشیدم و اومدم بیرون بعد صدای اشکین رو شنیدم که پشت سرم بود گفت  خوب شد اومدی پایین بیا این پلاستیک رو ببر بالا ...

منم نمیشد حرفی بزنمو قبول کردم داشتم میرفتم بالا که یکی دیگه از اون دانشجوها داشت میومد پایین و به نشانه احترام کنار ایستاد تا من رد بشم منم سرمو انداخت پایین و بعد از این که سلام کردم رد شدم..

خلاصه واقعا صبح خوبی بود چون هر اتفاقی که انتظارشو نداشتم رخ میداد!!!

بالاخره همراه نیلو اینا بعد از کمی گردش به گرگان رسیدیم چون هوا تاریک بود و همه خسته بودیم دنبال یه جا واسه استراحت و گذروندن شب میگشیم و برای این که زودتر یه جایی رو پیدا کنیم به 2 دسته تقسیم شدیم

اشکین اینا یه سویت دیدن البته حرفمو اصلاح میکنم یه خونه دانشجویی (خوابگاه دختران) که دو تا از اتاق هاش خالی بود و مثلا ما باید میرفتیم اونجا

من و چندتا از بچه ها مخالفت کردیم

گفتیم حالا بگردیم اگه جایی پیدا نشد بریم اونجا

بعد از کلی گشتن دنبال یه جا به یه خونه رسیدیم البته از نظر من یه خونه متروکه وحشتناک بود هر چی من میگفتم نمیام اینجا بهم میخنیدن و توجه نمی کردن

تمام وجودمو ترس فرا گرفته بود دست نیلو رو گرفته بودمو با ترس و عصبانیت میگفتم اینجا چه جاییه خونه ی ارواح هست من پامو توو این خونه نمیذارم فکر کنم خفاشم اینجا از ترسش نمیاد و...

نیلو هم به حرفام میخندید

یه دفعه صدای دست و سوت از یکی از خونه های اطراف اومد گفتم بیا ارواح مهمونی گرفتن

بعد سعید آقا با خنده گفت به افتخار ورودمون جشن گرفتن

خلاصه تا وقتی که اشکین اینا رسیدن اونجا از اینجور حرفا زیاد زدیم

بعد از این که اشکین آقا بالاخره تشریف آوردن گفتم بیخیال بریم همون خونه دانشجوییه فوقش یه مقدار اونا کمتر رفت و آمد میکنن

سعیدآقا باخنده گفت نه اونا راحت راحتن اشکین میگه با تاب و شلوارک رفت و آمد میکنن اصلا هم ناراحت نیستن

دیگه مجبور شدم شبو همون جا سپری کنم و کم کم ترسم کم شد

روز بعد حرکت کردیم به سمت ساری....

نوشته شده در سه شنبه 1389/05/26ساعت 0:38 توسط م.الف| |

من اومدم من اومدم

البته عذر میخوام دیر می آپم خوب سفرم دیگه

تصمیم گرفتم...

نه انشاء ا... مثل تصمیم های قبلیم نیست و احتمالا جدی هست

میخوام زندگی رو اینقدر سخت نگیرم

میخوام به دنیا لبخند بزنم به سختی ها بخندم

میخوام واسه اولین بارم که شده به حرف م گوش کنم

ان شاء ا... به کمک شما

نوشته شده در چهارشنبه 1389/05/20ساعت 0:31 توسط م.الف| |

توو این مدت که نیستم از صدای احسان خواجه امیری لذت ببرین البته داره حرف دلمو میزنی

 

نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/14ساعت 0:58 توسط م.الف| |

Design By : Night Melody